گاهیهمه چیز معکوس میشود تا به طرز دیوانه کننده ای آزارت دهد .
گاهیدر اوج خالی بودن از زندگی که باید لبریزش باشی ، پُری از چیزی که نباید باشد !
آنقدرپُر که قدرت فکر کردن به هیچ چیز را نداری .حتی زندگی !
توی ذهنت ساعتها با او که باید خالی اش باشی ، حرف می زنی با او قدم می زنی بااو چای می نوشی کتاب می خوانی و آخرش سیگار و بعد با او به رخت خواب می روی و درستقبل از اینکه جرات فکر کردن به بوسیدن لبهایش را داشته باشی به خواب میروی .....
روزبعد بی خبر از رویاهای دیشبت بیدار میشوی .. آبی که به صورتت میزنی اولین نشانههای برگشتت به زندگیست .
بیرون میروی در ازدحام گنگ آدمها ،روی صندلی همیشگی ات مینشینی و جاده همیشگی را برای هزارمین بار مرور میکنی وهربار فکر میکنی که کاش جاده ای دیگر را تجربه میکردی که برای رسیدن به رویاهایتمسیر کوتاهی داشت . انگشتت را مثل تمام این 14 سال روی دستگاه مسخره میگذاری تاهویتت را برای چندصدمین بار تائید کند .هویتی که خوت هم فراموشش کردی . میدانی گاهی دیگران بیشتر از خود آدم، آدم را میشناسد . درست مثل من که تو را بیش از هرکسی شناخته ام . لابلای کار وکار خودت را گم میکنی و سعی میکنی به خبرهایی که از سواحل تن تو میوزند بی تفاوت ترشوی ! بگذار خطاب به تو بنویسم . تو که نامه هایم را هرگز نخواهی خواند ، نامه هایدر راه مانده مرا ! اصلا بخوانی که چه بشود ؟ که بعدش نهایتا بگویی شعر زیبا یامتن جالبی بود ؟!! تو حرفهای من را نمیفهمی و این عذاب آورترین حس دنیاست
ادامه مطلبما را در سایت یک هیچ.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 4