چیزی تا انفجارم نمونده .
دوستای مجازی خیلی خوب زیاددارم . د.وستای عالی اماالان به یک دوست نزدیک به فاصله چند سانتی نیاز دارم که سرم بذارم رو شونه هاش ومنفجر بشم
اصلا چرا باید مهتا ازدواجکنه و بره اهواز ؟
چرا باید زهرا الان توکیش باپسر نافرمان همسرش سروکله بزنه تا بچه یک دقیقه صدا ندi و اون بتونه صدای منو از پشتتلفن بشنوه ؟
چرا الهام باید الانسرکارش تو یک کشور دیگه نشسته باشه ؟
چرا.....
مهتا باید اینجا باشه ، زهراو الهامم . من الان به یک شونه امن نیاز دارم .بیشتراز شوهر مهتا ، پسر خونده زهرا و اون صاحبکار لعنتی الهام!
دوست دارم هرچی کهدارم الان بدم به یکی بگم بیا ...بیا یکساعت سر منو بذار رو شونه هات و بهچرندیاتم گوش کن ، گوش هم نکردی ، نکردی ! فقط وانمود کن گوش میکنی و آخرشبگو : نگران نباش من هستم . میفهممت !
همین لعنتی ! همین لامصب
دوستای مجازی مهربونم ،دوستای دورم؛ میدونم هستین اما من فقط الان یک شونه واقعی میخوام ؛ حتی اجاره ای !
چقدر تنهام ...چقدرتنهاااااااااااااااااااااااام
ما را در سایت یک هیچ.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3