
وقتیناراحت بودم ، وقت شادی ، وقتی در آن شهر دور دلم برای مادرم تنگ میشد ، وقتی دلتنگپدرم و خانه مان میشدم ، وقتی حوصله امسرمیرفت ، وقتی ... حتی وقتی عاشق شدم و برای اولین بار صدای تالاپ تالاپ قلبم رابه وضوح شنیدم ، حتی وقت سفر ، آن جعبه صورتی از من جدا نمیشد !
آنجعبه یادگار پدرم که پر بود از دوات های رنگی و قلم هایی که ساعتها با وسواسمیتراشیدمش ، لیقه و ...
برایکسی که از نزدیک ندیده بود باورش سخت بود دختری در هر شرایطی حتی اگر لب مرگ باشد، با هر حس و حالی ، هر روز حداقل یک ساعتش را به خوشنویسی میگذراند !
.صدای کشیده شدن قلم بر صفحه روحم را به پرواز در می آورد . رنگها همیشه به من انرژیمیداد حتی وقتی سالها بعد به آبرنگ و بازیرنگها پناه بردم ، حتی الان که سالهاست کمد رنگهایم خاک خورده و تمامشان خشک شده !
ادامه مطلبما را در سایت یک هیچ.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2