8. تمام شب ... تمام شب ...

خرید بک لینک

سالهاقبل اگر کسی میگفت روزی دست از آن جعبه صورتی برمیدارم به نظرم مضحک ترین وغیرممکن ترین حرف را میزد . مگر میشد ؟!!!

وقتیناراحت بودم ، وقت شادی ، وقتی در آن شهر دور دلم برای مادرم تنگ میشد ، وقتی دلتنگپدرم و خانه مان میشدم ، وقتی حوصله امسرمیرفت ، وقتی ... حتی وقتی عاشق شدم و برای اولین بار صدای تالاپ تالاپ قلبم رابه وضوح شنیدم ، حتی وقت سفر ، آن جعبه صورتی از من جدا نمیشد !

آنجعبه یادگار پدرم که پر بود از دوات های رنگی و قلم هایی که ساعتها با وسواسمیتراشیدمش ، لیقه و ...

برایکسی که از نزدیک ندیده بود باورش سخت بود دختری در هر شرایطی حتی اگر لب مرگ باشد، با هر حس و حالی ، هر روز حداقل یک ساعتش را به خوشنویسی میگذراند !

.صدای کشیده شدن قلم بر صفحه روحم را به پرواز در می آورد . رنگها همیشه به من انرژیمیداد حتی وقتی سالها بعد به آبرنگ و بازیرنگها پناه بردم ، حتی الان که سالهاست کمد رنگهایم خاک خورده و تمامشان خشک شده !

ادامه مطلب
یک هیچ.....

ما را در سایت یک هیچ.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 13:39

صفحه بندی